|
سلام صبح
|
||
|
وبلاگ فارغ التحصیلان دبیرستان علّامه حلّی |
روزی که کشیشی پای پیاده بسوی دهی میرفت تا برای مردم موعظه کند وآنان را از دام شیطان نجات دهد مردی زخمی را دید که روی زمین دراز کشیده بود و ناله میکرد و کمک میخواست ...
پدر روحانی در دلش گفت : این مرد حتماً دزد است . شاید می خواسته مسافرها را لخت کند و نتوانسته . کسی زخمی اش کرده می ترسم بمیرد و مرا متهم به کشتن او کنند....
از کمک به او منصرف شد و به سفرش ادامه داد اما فریاد مرد محتضر او را متوقف کرد:
ترکم نکن ! دارم می میرم بیا جلو! بیا، ما دوست قدیمی هستیم . تو پدر روحانی هستی ، من هم نه دزدم و نه دیوانه !!!
کشیش با کنجکاوی به مرد نزدیک شد، اما او را نشناخت با کمی ترس پرسید تو کی هستی؟
مرد گفت من شیطان ام !
کشیش پس از دقت بر بدن کج ومعوج او فریادی از وحشت کشید و گفت :
خداوند تو را به من نشان داد تا تنفرم از تو بیشتر شود. نفرین بر تو. تو باید بمیری...
شیطان گفت : بیا زخمهای مرا ببند… تو نمیفهمی چه میگویی! اینجا عده ای فرشته به من حمله کردند ومیکاییل با شمشیر دو لبه اش ضربه ای کاری به من وارد کرده !
کشیش گفت خدا را شکر که میکاییل بشر را از شر شیطان نجات داد !
شیطان گفت : تو مرا نفرین میکنی؟ در حالیکه هرچه قدرت وثروت است از من داری!!!
بازار حرفه تو بدون من کساد است. اگر من بمیرم ، تو هم از گرسنگی می میمیری چون مردم دیگر گناه نمیکنند وبه تو نیازی ندارند. مگر کار تو این نیست که به مردم هشدار بدهی به دام من نیفتند ؟!
اگر من اینجا بمیرم تو و کلیسا دیگر به چه دردی میخورند؟ بیا تا تاریک نشده من را نجات بده...!
کشیش شیطان را کول کرد وبطرف خانه راه افتاد ودر راه برای نجات شیطان دعا میکرد !!!
اما چه سود که زمانی می رسد که دیگر نمی توان با هم بودن را لمس کرد.
هر کسی به دنبال هدف خویش ، به این سو آن سو می دود...
حال آنکه ما برای یک هدف آمده ایم.
چه می شود کرد؟؟
چگونه این فریاد خاموش را به گوش می توان رساند؟
اما خدا نکند که دیر شود همانطور که تابحال دیر شده است.
<< مومنان هم مثل دیگران ترس دارند ،
دیگران وقت ترس یک قدم به عقب بر می دارند ،
مومنان ، وقت ترس ، یک قدم به جلو . >>
<< مومنان ، چندان تنومند نیستند ، ولی در هنگام ضرورت از همه بدنشان استفاده می کنند !
دیگران ، اگر تنومند باشند ، چون هنگام ضرورت را نمی شناسند ، زورشان را هدر می دهند ! >>
<< مومنان دل می کَنند پیش از آن که بمیرند !
دیگران ، پس از مرگ هم دل نمی کَنند ! >>
<< مومن ، گاهی نمی داند چه می خواهد اما با تمام وجود طالب است .
دیگران ، می دانند چه می خواهند ، اما با تمام وجود مایه نمی گذارند ! >>
<<مومن با عجله نمی رود :
وَ عِبادَ الَّرحمن ، یَمشونَ عَلَی الاَرضِ هَوناً
مومن دیرش نمی شود :
هر که بی روزی است روزش دیر شد !
مومن تنها در یک جا با سرعت و عجله می دود ، هنگامی که مولایش صدایش بزند :
اللهُّمَّ اجعَلنِی مِن اَنصارِهِ وَ اَعوانِهِ ، وَ الذَّابّینَ عَنهُ ، وَ اَلمسارِعینَ اِلَیهِ فی قَضاءِ حَوائِجهِ ، و اَلمُمتَثِلینَ لِاوامِرِه و ...
اگر مومن را در چنین حالی دیدید ، لطفاً از جلوی راهش کنار بروید ! >>
گزیده هایی از کتاب (( سلام مومن ، سلام ))
اثر محمد رضا سرگلزایی
|
|